روزمرگی های یک دانشجو

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۴۲۴ مطلب با موضوع «ما :: من.» ثبت شده است

2036

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

ازونجایی که یکم کمتر حوصله چرت و پرت دارم، استوری و پست سی چهل نفرو میوت کردم. آدم های زندگیمو هم میتونید از کانتکتام پیدا کنید. سر جمع ۳۵ نفر. اوه فرض کن از آیین ورودی تا الان و از اینکه دلم تنگ کیا شده و کیا اومدن و کیا رفتن و چی شدم و چی شده، چیزی ننوشتم.

  • بلوط

کلکسیون.

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۵۶ ب.ظ

 هنوز سرماخوردگی تو بدنمه. ضعف دارم. و مثه اون روز صب نمیتونم رو پاهام وایسم و دستامم جون نداره -_- یه حشره ای دستمو نیش زده. معدم نمیدونم چشه. بقیشم نمیگم.

  • بلوط

حدیث مفصل

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۸ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • بلوط

به معنای دقیق کلمه

پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۴۳ ب.ظ

حال بدبختانه. بی نوایانه.

  • بلوط

هو دو یو فیل؟

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ
تایرد.
  • بلوط

1934

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۱ ب.ظ
احساس می کنم به چشم بقیه خیلی پُزو شدم در صورتی که واقعا اینطوری نیست. عاح. -_-
(پُزو دیگه. یو نو وات آیم سیینگ, رایت؟)
  • بلوط

و‌در نهایت 1900

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ
قفل باید بزنم بهت ای قلب بلوط.
  • بلوط

قلب بلوط

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۶ ق.ظ

باید مواظبت باشم. خیلی ضعیفی. خیلی ساده. یه وقت - جز برای گردش خون - نتَپی.

*عزیزان گیر ندن. چهار تا جمله ی ساده ست. کسیم نیست.

  • بلوط

انادر بلوط استوری

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۸ ق.ظ

برای نوشته های طولانی انگار باید یه کیبورد حقیقی جلوم باشه تا کیبورد مجازی گوشی.

روزهای بعد از کنکور لعنتی رو سپری می کنم حدود 22 فریکین دیز گذشته و دیگه میتونم ساعت 10 این شهرو ببینم، میتونم در حالی که ساعت 9 صبحه به گوشیم که زنگ میخوره جواب بدم، میتونم وقت دکترمو ساعت 11 صبح بگیرم، میتونم مانتو هایی که دوست دارمو بپوشم، میتونم بدون نگرانی بعد یه کلاس خسته کننده برم با دوستام بیرون، میتونم تو اینستا بچرخم بدون اینکه خودم به خودم تشر بزنم که - درس داری! ، میتونم برم دنبال چیزایی که دوس دارم، میتونم برم آلمانی و انگلیسی بخونم، دیگه مجبور نیستم 7 صبح یکشنبه و سه شنبه بشینم سر کلاس میرابی و گزارش زیرگروهای عربی رو بذارم رو میزش. دیگه میتونم برناممو تنظیم کنم، دیگه میتونم روضه ی خونه ی مهری رو برم بدون نگرانی امتحان فرداش، میتونم اربعین برم کربلا به شرط طلبیده شدن، میتونم خیلی کارا بکنم. البته الان یه جوریه که اونقدرام نمیتونم از فضای کنکور دور شم. و اگر نگید جو گیر شدم - باید بگم از الان بچه هامو دوس دارم. بچه های مبهمی که حتی اسم بعضیاشونو نمیدونم. براشون خودکار رنگی گرفتم و منتظرم که کمکشون کنم. ناراحتم که اونا الان اسیر قفسی شدن که این نظام آموزشی دونه دونه بچه ها رو میندازه توشون، و دونه دونه می کشتشون. اما من اینجام که باهم دوباره این راهو بریم. و سعی می کنم بهترین ورژن یک بلوط 18 ساله باشم. واقعیت اینه که الان که اینو می نویسم می بینم من اصلا شبیه اسم "بلوط" نیستم، من اصلا شبیه کامنت چشم قلبی که گذاشتم نیستم. من اصلا شبیه اون آدمی که بچه ها تو کلاس میشناسن نیستم، من اصلا شبیه عکس پروفایلم نیستم، من اصلا شبیه اون تصوری که همکار مامان داره نیستم. من شبیه تصوری که فامیل بابا ازم دارن نیستم - آروم ترین دختری که دیدن. اما میدونی که در ایز نو ور وی کن هاید. جایی نیست که بتونیم توش پنهان بشیم. امروز که رفتم کلاس، دیدم ای کاش حرفای استادمو ضبط می کردم و بارها گوش میدادم. چقد حرفاش حالمو خوب می کنه و چقد میتونه رو من تاثیر بذاره و چقد امشب حالم بهتر بود. از اینکه دکتر دندون پزشک بهم آمپول بی حسی نزد، از اینکه با دچار حرف زدم، از اینکه دلم برای صبا تنگ شده بود - و اینارو با رضایت قلبی می نویسم - از اینا حالم خوب شده بود. از اینکه با مهدیه راجبه قرص پوستم حرف زدم و بهم گفت حتما بخورم قرصرو، حالم بهتر شد. میتونم زندگیمو بهتر کنم، میتونم آدم بهتری یشم. اوه شبیه پستایی شد که خودم ازشون بدم میاد. البته دلیل نمیشه. میتونی از یه کاری بدت بیاد اما انجامش بدی. مثلا من خیلی از "آهان" گفتن و شنیدن تو چت بدم میاد اما بعضی وقتا میگم. اگه تا اینجا حوصلتون سر نرفت و خوندین و خوندین و به اینجا رسیدین و الان دارین اینجا رو می خونین باید بگم شما آدم خوب و قشنگی هستین. آدمی که کِر ابوت نوشته های آدما. هر چند طولانی حوصله سر بر و چرت و پرت باشه.

  • بلوط

آمدم که بنویسم و این حرف ها. چون تقریبا این بهترین فرصتی ست که برای نوشتن پیش آمده و من تنها، با صدای دل انگیز فرو رفتن دکمه های کیبورد، در حال تایپم. دیروز، اولین روز نیمه نیمه نیمه کاری بود. البته واقعا نبود. رفتم مدرسه و با سیما و زهرا و اسماء، دفتر را تمیز کردیم. البته نه که فکر کنید کار کمی بود، ما از 7 و نیم شروع کردیم و من تا 4 آنجا بودم و هنوز یک روز دیگر کار دارد. اما اول صبح که من و سیما رفتیم صبحانه پیش معلم ها، دِی ور آل نایس تو می و گفتند که دیگر همکار شدیم و از این حرف ها :) زهرا را دیدم بعد یک هفته و خب اصلا نشد که باهم حرف بزنیم سر فرصت. به اندازه ی 300 جلد کتاب و کیسه ها آزمون و برگه ی اضافی ریختیم بیرون که برود بازیافت و این کاری بود که حتی از زمان دانش آموزی دوست داشتم انجام بدهم. کتاب های سال 87، کنکور های آزاد 80 تا 85، هشت جلد از یک کتاب قدیمی، همه ی شان رفتند توی کیسه های مشکی جهت تحویل بازیافت. و چون ساعت 4 خوابیدم و 6 بلند شدم، خیلی خسته بودم انقدر که شب بعد اذان خوابیدم. امروز دقیقا پنج روز از کنکور من می گذرد و من راحت تر از همیشه ام. البته هنوز هم احساس خاصی راجع به چیزی ندارم اما خوبم. هزاران نفر این روز ها از صبا سادات، رایا، طهورا، متین، مامان - علاوه بر آدم هایی که همیشه می گفتند - بهم گفتند که من آدم بی احساس و یخی هستم. اما نه واقعا. آیم توتالی دیس اگری. دیروز دختری آمد جلوی در خانه که کتاب های درسیم را تحویل بگیرد و من به محض دیدنش احساس کردم که اگر ما طور دیگری همدیگر را میدیدیم شاید می تواستیم دوست های خوبی بشویم! فقط به محض دیدنش این جس ها بهم دست داد. البته این ها احتمالا بافته های ذهن من است و فاقد هیچ ارزش دیگر. گروه بچه های مدرسه را منحل کردم و خلاص و الان هیچ چیز مشترکی با هم نداریم و خب بهتر. دروغ چرا، من هم شاید به اندازه ی دو ماه حوصله ی شان را نداشته باشم. دارم روی گرفتن آیلتس و این ها فکر می کنم. البته فکر نمی کردم ولی بعد از حرف های مفصل علی و بعد هم حرف های سیما، دیدم که چرا که نه. ولی شاید باید خودم باید اول بخوانم و بعد کلاس و این حرف ها. اما این "خواندن" اصلا از آنهایی نیست که به زور مرا پای درس  بنشانند. نه، من واقعا عاشق یادگرفتن زبان های مختلفم. مثل اینکه گاهی با خنده توی دلم تکرار می کنم "zerbrechen zie zich nicht den kopf daruber"که به آلمانی یعنی دونت اورتینک ایت. البته من از آلمانی در حد سلام و من بلوط هستم میدانم و خلاص و این فقط یک جمله ی طولانیست که بارها برای حفظ کردنش تلاش کرده ام، و خلاصه ی بحث این که می شود اول با یک کتاب آیلتس شروع کرد و بعد رفت کلاس. البته از شما که پنهان نیست سفیر فقط نزدیک پنجاه ترم کلاس آیلتس دارد و من فعلا قصد ندارم از این خرج ها پای خانواده بگذارم. الان هم می خواهم برگردم به سریال دیدن. مدت ها بود که انقدر طولانی ننوشته بودم. و اصلا هم انتظاری برای خواندنش نیست اما من از این نوشتن خوشحالم. 

  • بلوط