روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

بگذارید آدم ها با خودشان کم کم کنار بیایند. خیلی طول می کشد هر کس خودش را بشناسد. "درباره ی من" ی وجود ندارد.
جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.
من یک آدمم. من را فقط "من" خالی بشناسید. نه با جنسیت،، سن یا حتی تعصب ها !

- اگر من را خارج از این بلاگ می شناسید و اتفاقی ! اینجارا پیدا کردید، قبلا از خواندن اینجا ، مدیونید که به من نگویید. مدیون.
[ روزمرگی های یک دانش آموز انسانی سابق]

94.6.19

specific

مودی

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

مودم ناله نیستا، پست قبل یهو اومد و رفت.

  • بلوط

اندوه چهار دقیقه ای

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ب.ظ

مرگ برای من، از وقتی آقاجون فوت کرد، ملموس شد. اما بدترین قسمتش میدانی کی بود؟ همان موقع که پدر خبرش را داد. آرامش بود. جیغ و داد نبود. یعنی پدر آرام بود. ولی آرامش سردی بود. آرامش گسی بود. تلخ. ما نمی فهمیم که از دست میدهیم، از دست میرویم. فکر می کنیم مرگ برای همسایه هاست. فکر می کنیم آدم های اطرافمان اسفندیاری، آشیلی چیزی هستند. من خودم آقاجون را دیده بودم توی بیمارستان. خودم توی چشمانش زل زدم. من تک تک لحظات آن روز ها را یادم هست. خواب مامان. وقتی پدر پیرهن مشکیش را پوشید. یادم هست من زنگ زدم و پدر به من خبر را داد. یادم هست. نه که من بی تاب باشم. کسی در این دنیای زشت، واقعا نمی میرد. فقط بدنش را دفن می کنند. و روحش همیشه هست. روح آن مرد بزرگ هم هست. من لحظاتی از زندگیم را که آقاجون تویشان حضور دارد، کات کرده ام، بهم چسبانده ام. این فیلم است که مرا به اندوه مقطعی ساعت 10:57 یکم بهمن ماه مبتلا می کند. وگرنه من نه بی تابم نه نگران. من فقط تقریبا 18 ساله ایم که مرگ از دایره ی امن خانواده اش عبور کرده و به خود لرزیده است.

  • بلوط

پیش دانشگاهی با آدم ها چه می کند

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ
شاید عجیب باشه، اما من با - بعضی - کلاسای پیش دانشگاهیم خوشحالم. من خوشحالم که فردا قراره با شریفی نقد ادبی بخونیم هر چند بارها به فلسفه ی خوندن سبک شناسی و نقد ادبی که چه کار بیهوده ایه شک کردم. یا خوشحالم که با عظیمی کلاس داریم و قراره درس 10 منطقو بده. و قراره به صورت طاقت فرسایی تا ساعت 4 و نیم که کلاسمون باهاش تموم میشه، دووم بیاریم. یا واقعا عشق می کنم که سر کلاس محمدی نژاد و نیکنام میشینم. یا وقتایی که قاسمی فلسفه درس میده. و ازون جایی که من اصلا آدم حق گرایی نیستم ولی دارم اداشونو در میارم، باید بگم کیف می کنم که با این آدم این درسو می خونم. هر چند که عقاید من سر جاشونه. یا حتی خیلی ناراحتم به طرز لوس و ننری که قرار نیست پیش زهرا باشه جام. باید اعتراف کنم من خیلی اوقات خوبی داشتم سر جام. البته شما این یه موردو نمی فهمید احتمالا. ولی خب.
  • بلوط

#شخصی

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

علی رغم مخالفت جدی من - که هیشکی نفهمه و این حرفا - الان هم نرجس میدونه هم کلللن خانواده ی آقای ح. آقا من نمی خوام هارت وپورت کنم. میدونم اذیییت میشم. ولی من باید یاد بگیرم با شرایط کنار بیام. من باید بزرگ تر شم.

  • بلوط
کنکور 97
فارغ التحصیل فلان مدرسه
دور 22 فلان مددسه
روان شناسی دانشگاه فلان
Psy|UT
Psy|SU
Psy|ATU
  • بلوط

تیک ا دیپ برث

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ

قراره فردا از مد، باهم ثبت نام کنیم کنکورو. کنکوره دیگه. استرس نتیجه رو هزاران بار بدتر می کنه. پس خیلی عادی، یه دو تا فرمه، اونارو پر کنیم و بریم یه 200 تا تستشو بزنیم بیایم. با آروم ترین حالت ممکن.

  • بلوط

غیرقابل پیگیری ترین ها

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ

اگه قرار باشه بدترین حس بهم منتقل بشه، وقتیه که یا یاد 7 فروردین میفتم، یا یاد تک تک روزای اون سه ماه. حالا نمیدونم چرا باید یاد اینا بیفتم الکی، ولی ذهنم یهو پرت می کنه این دوتارو توی ضمیر خودآگاه.

  • بلوط

نه این زشته، این خوب نیست، نه، نه، نه.

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۴۶ ب.ظ

من با مغازه دار جماعت آبم تو یه جوب نمی ره. مخصوصا که مرد باشه یا پررو. بدخرید حرص درارم من قشنگ.

  • بلوط

حاج آقای نماز جماعت مدرسه

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۴۲ ب.ظ

امروز این آقاعه یه چیز خوبی می گفت. می گفت شما قراره با احساساتتون به یه مرد تکیه کنید. آیا اون کسی که انتخابش می کنید، شایستگی اینو داره که تکیه گاه شما بشه؟ که احساسات پاک شما رو بشنوه؟ خیلی منطقیه که احساساتتو نگه داری، تا کسی شایستشه بیاد. نه هر مرد و نامردی.

  • بلوط

لیاقت

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۹ ق.ظ

خدایا من اگه جای تو بودم و خودمو می دیدم، تنها کاری که می کردم این بود که بلوطو با پاهام له می کردم. خدایی می کنی که نگام می کنی.

  • بلوط