روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۵ مطلب با موضوع «زندگی :: درس ها» ثبت شده است

1678

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ب.ظ

*هیچ ربطی نداره به کنکور. بیشتر ربط داره به گذر زمان . به این که زمان می گذره و تو بیشتر می فهمی*

  • بلوط

نداشتن

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۲ ب.ظ
سیاه یا سفید بهتر از خاکستریه. بی رنگ. بی روح. یخ.اینجا همین جوریه. از اولش تا حالا هم چیزی عوض نشده. عوض هم نمیشه. این سرد و بی روح بودن، توی زندگی من اثر گذاشت. ولی نمیذارم روی زندگی یه بلوط دیگه اثر بذاره. گفتن، همیشه درونیاتمو بی ارزش کرده و من می خوام این حسرتو نگه دارم و راجبش با کسی حرف نزنم. شکر.
  • بلوط

اولین درس :|

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ
آدم ها رو نمیشه جز در موقعیت های سخت - متفاوت با بقیه موقعیتا - شناخت. حتی باهاشون ۵ - ۶ سال در ارتباط باشی. * من فک می کردم دیگه مگه میشه نشناسم این آدمو بابااااا :) *
  • بلوط

یادم باشه راجبه هیچ تینیجری اینجوری نباشم

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ب.ظ

از فکرایی که می کنن، از نگاهایی که می کنن، از حرفایی که می زنن، لجم میگیره. اونا هیچی هیچی هیچی از وضعیت درسی من و علایق من و رشته ی من نمیدونن.

اونروز یکی پرسید ریاضیت خوبه؟ و به جای اینکه خودم جواب بدم، سین جواب داد : ریاضیش خوبه ولی ادبیاتش بهتره ( که رفته انسانی )

  • بلوط

سیریِسلی هو کرز؟

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

در پی این بی حسی من به عید های ملی و فلان، باید بگم که من فقط یلدارو دوست دارم. قشنگه، میدونین. با این حال امسال ما یلدا نداشتیم. و خب درگیر چهلم بودیم. الانم عروسا، خاله، مادرجون، من و داداش نشستیم و یه ظرف پسته جلومونه. پسته های کوچیک قزوین. که خیلی به نظرم قشنگن. و البته این احساس من نسبت به پسته عجیبه. ولی خب. الان این فکتو فهمیدم که سپهر از مدرسه میاد اینجا تا شب، بعد میخوابه فردا صبشم ساعت 7 میره مدرسه. چقد بزرگ شدیم اقا. با مادرجونم حرف میزنه :) و یه فکت عجیب تر اینکه زن عمو میگه پویا با یه دخترس. وای :) و اینکه عسل به پریا گفته زیر بار روسری سر کردن نرو ، پریا ام گفته به تو چه من میخوام مثه بلوط شم اصن :) حالا ازینا گذشته، یه سری تصمیمات گرفتم راجبه شب یلدایی که تو خونه ی خودمم. حالا هر چند سال بعد. ینی یه جور فانتزیه. خیلی باحاله. حالا اینجا دلم نمی خواد بنویسمش. باید آدم فانتزیا و برنامه هاشو تو دلش نگه داره. البته من نمی گم باید. باید برای خودمه.بعد یسری چیزای دیگه فهمیدم. ینی شاید با فوت آقاجون من خیلی چیز فهمیدم. تازه یسری آدمارو دیدم. یسری فکتا فهمیدم. امشب راستی بالاخره نارنج خوردم. علاوه بر غذا، بعدش نشستم جلوی تی وی، با یه نارنج کامل. و همه شو خوردم. خیلی وقت بود هوس کرده بودم. و رفتم اینستا عکس پروفایلمو عوض کردم. دایرکتامو دیدم ولی ریکوعستامو گذاشتم بعد کنکور، زیاد شن هِی ایگنور کنم. چه کار قشنگیه ایگنور کردن. یا وای اینا که انفالو کردنو انفالو کنم. شایدم پیجمو عوض کنم ولی دلم نمیاد. ایدی قشنگم حیفه. یه جور تداعی آزاد شد بیشتر ولی. اخه این چیزایی که فهمیدم خیلی عجیبه. امروز مراسم خیلی خوب بود. خیلی قشنگ بود. سر خاک خیلی قشنگ بود. شمع روشن کردن. کل سنگ قبر شمع بود. حال عمه بد بود. ولی خب الان رفتن برای شیرین از این سینیای یلدایی تزیین کنن فردا ببرن براش :) اخی. اولین عروس خانواده. مادرجون تازه گریه می کنه. حتی سر قبرم گریه کرد. خب، این پست حالا طولانی شد یا نه به خودم مربوطه. ولی دیگه اینجوری شد. هو کرز؟

  • بلوط