روزمرگی های یک دانشجو

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۵۲۷ مطلب با موضوع «ما» ثبت شده است

2121

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۱ ق.ظ

استاد دارد در مورد لب گیجگاهی صحبت می کند، من خسته ام. احساس یک لوزر واقعی می کنم. فردا ارائه ی مزخرفی دارم که سلسله مراتب نیاز های مازلو را در گلستان سعدی بررسی می کند. زیبا نیست؟ قسمت نیازهای مازلویش را دارم روی خودم پیاده می کنم و نیاز هایم را دسته بندی. فیزیولوژیک، امنیت، تعلق. خوابم می آید. دوست ندارم کسی این را بخواند. احساساتم دارند بیچاره ام می کنند. ژن های منفیم دارند فعال می شوند، تعادل نوروترنسمیترها در بدنم بهم خورده است، احتمال می دهم هورمون ها در مسیرشان به سمت اندام هدف باهم قاطی شده باشند. کاش میان ترم فیزیولوژی لعنتی را کنسل کنند. در خودم شک کرده ام و روان شناسی که درونم همیشه تصور می کردم دارد فِید اِوی می شود و من دیگر در خودم روان شناسی نمی بینم. کلاس پنج شنبه ها از معدود ساعت های آرامش قلب من در هفته است. شاید هم تنها ساعت ها. چرا باید نظریه مازلو را در گلستان بررسی کنند؟ گشنه ام. الان است که بدنم بلند داد بزند که معده ام خالیست. پر احساساتم اما نمی شود خیلی هایشان را به “کلمات” ترجمه کنم. تفسیر نکنید گیر ندهید حوصله ندارم. دی اند آو د پست.

  • بلوط

روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۵۷ ق.ظ

در یک تصمیم انتحاری، تصمیم گرفتم حرف هایم را با کیبورد گوشی تایپ کنم و بعد هم بگذارم چشم هایم چند ساعتی دنیا را نبینند و روحم با خیال راحت برای خودش پرسه بزند. نمی دانم برای نوشتن باید از کجا شروع کنم. بگذارید از اینجا بگویم که این هفته ارائه فارسی عمومی (پوکر فیس) دارم و هفته ی بعد دو عدد میان ترم و هفته ی بعدش یک میان ترمِ سر سخت تر. چهارشنبه بعد کلاس اندیشه با فاطمه ها رفتیم کافه ای که اسمش را هنوز هم نمی دانم. اما بامزه بود. عکس هایش را نگه داشتم که بعدا به زهرا نشان بدهم. نمی توانم بگویم خوش گذشت چون تعریف دقیقی از خوش گذشتن ندارم اما چیز بدی هم اتفاق نیفتاد. بعد کافه رفتیم خیابان های پر از کتاب را متر کردن و بعدش مسجد دانشگاه. و چقدر به نظرم پیشنهاد مسجد دانشگاه رفتن قشنگ بود. آدم های خوب برکت را در زندگی اطرافیانشان هم پخش می کنند و این به نظرم از مصادیق فاطمه است. البته چون چهارتا فاطمه هستند و من یک بلوط، واقعا تعریف ازشان سخت است. بعد هم رفتیم خانه هایمان که تا دوشنبه ۸ صبح همدیگر را ببینیم. با زهرا حرف زدیم و خب این یکی آرامش دهنده بود.*سهم شما: سه بار خواندن ماشاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله* دیگر چه بگویم. آهان. مبحث بی ربط بعدی خطاب به بلوط است که الان پلک هایش خسته دارند روی هم میفتند. سه شنبه شب وقتی داشتی حرف می زدی، به نظرم لاجیکال ترین و منطقی ترین بلوط دنیا بودی. خواستم تشکراتم را مکتوب به رویت بپاشم. پلک هایم و انرژی ته کشیده ام برای نوشتن این پست همکاری نمی کنند. شب را خوب صبح کنید.(که جایگزینِ من درآوردی به جای شب بخیر است)

  • بلوط

مختصر

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۰۴ ب.ظ

من خالی از هر گونه برانگیختگی - و نه حس! - هستم. ااین تعبیر جدیدی ست که با دانسته های یک اندک ترم روان شناسی برای خودم دست و پا کرده ام. دوباره کیبورد افتاده دستم و قصد دارم تاکتیو باشم. خیلی دلم می خواهد دلی باشد که بشکند یا بغضی باشد که فرو ریزد و من یک هو متحول شوم و برگردم به زندگیِ راضی کننده ای که می خواستم. اما نه دلی دارم نه بغضی. واقعا. تراژدیک به نظر می رسد اما بیشتر خنده دار است جدی. خب از لحاظ سر و سامان دادن به زندگیم خیلی در موقعیت خوبی قرار ندارم و روز های 19 سالگیم را ، اممم ، به بهترین وجه نمی گذرانم. در حال حاضر که خوابم می آید و امروز واقعا بگویم از 7و13 دقیقه ی صبح تا 4و40 دقیقه بعدازظهر، داشتم با نیروی تازه استخدام شده پیش دانشگاهی سر و کله میزدم و آخر هایش واقعا داشت دعوایمان می شد. من تقریبا تنها آدمی هستم که جواب سوال هایش را می دهم یا هر چی، و ببینید که داشت دعوایمان می شد یعنی چه. هیچ چیزی در این خانه نداریم که بخواهم بخورم. سَوندز لایک دارم ناشکری می کنم و باید بگویم ایت سَوندز لایک ایتس کایندا رایت. ترسی مرا گرفته است که مرا از همه ی کارهایم باز می دارد. تقریبا شبیه تابستان شده ام با این تفاوت که - هنوز - طوفانی راه نیفتاده و همه چیز آرام است که به نظر می رسد با چشم شور من یا هر کسی که این را می خواند، امشب طوفان خواهد شد. حوصله ندارم تاکتیو باشم. بلوط لِفت د کانورسیشن./

  • بلوط

2099

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۲۱ ب.ظ

راستی گفتم دیشب غذا درست کردم؟ کوکوسیب زمینی در واقع. سیب زمینیش همکاری نکرد باهام و آب انداخت :| واقعا چیکار باید بکنیم ؟ :| بعد تلخ شد :) اره خلاصه. هنوزم تو یخچال هس ، دیشب تموم نشد :) پی نوشتی هم که میخوام ب این پست اضافه کنم و به پست دیگه نذارم اینه که اوشنز اِیتو دیدم. بعد مدت ها یه فیلم باب میلم بود. خوشم اومد :)

  • بلوط

2097

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۳۸ ب.ظ
صرفا شرح حالی ست که می خواهم بگویم و ابدا حسی پشتش نیست. کلا هیچ حسی پشت هیچی نیست. همین را میخواستم بگویم. بی حسم واقعا. البته بعضی جاها. حتی حس نمی کنم که حسی ندارم. بی حسی نیست ها، سیاه شدن و سنگین شدن قلب بخاطر گذر زمان و زیاد شدن کثیفی ها روی روحم است. یک قلب غلیظ که نسبت به زیبایی های دنیا هز نو ری اکشن. من اینطوری تبیین اش می کنم. البته آدم های چندی در زندگیم را دوست دارم.
  • بلوط

2092

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ق.ظ

خواب دیدم دارم میرم آلمان. البته با قطار داشتم میرفتم. قطار اتوبوسی.

  • بلوط

2075

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ
ناخن هایم یکی پس از دیگری می شکنند و من احساس می کنم دیگر با دستانم هیچ کاری نمی توانم بکنم. دیورز توی مدرسه انقدر هوا سرد بود که دستانم موقع نوشتن فریز شده بودند. البته سرمایش را اغراق کردم، من لباس گرم نپوشیده بودم. و شد آنچه شد و سرما خوردم. اگر یک لیوان آب لیمو عسل متجرک دیدید که راه می رود، منم. من. یکی از بچه هایمان انصراف داده و رفته دانشگاه آزاد. از روان شناسی تهران به پزشکی آزاد یزد. دارم فکر می کنم چقدر میرزد؟ اگر یک نفر سر کلاس روانشناسی دیدید که بی انگیزه است و با گوشی اش بازی می کند، قطع به یقین کنکور تجربی داده. انسانی ها برای صندلی های روان شناسی - یا رشته ی مورد علاقه شان - خون دل ها خورده اند. خون دل ها خورده اند. دیروز یک چیز اساسی را فهمیدم. اما چون الان نوشتمش و دیدم کلمات هیچ بویی از تواضع نداشتند، پاکشان کردم و به تعریف برای آدم های نزدیک زندگیم بسنده می کنم.
  • بلوط

لیو

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۱ ب.ظ

الان نه ولی آن گَه که باز گردی، گوییم ماجرا را..

  • بلوط

2036

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

ازونجایی که یکم کمتر حوصله چرت و پرت دارم، استوری و پست سی چهل نفرو میوت کردم. آدم های زندگیمو هم میتونید از کانتکتام پیدا کنید. سر جمع ۳۵ نفر. اوه فرض کن از آیین ورودی تا الان و از اینکه دلم تنگ کیا شده و کیا اومدن و کیا رفتن و چی شدم و چی شده، چیزی ننوشتم.

  • بلوط

کلکسیون.

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۵۶ ب.ظ

 هنوز سرماخوردگی تو بدنمه. ضعف دارم. و مثه اون روز صب نمیتونم رو پاهام وایسم و دستامم جون نداره -_- یه حشره ای دستمو نیش زده. معدم نمیدونم چشه. بقیشم نمیگم.

  • بلوط