روزمرگی های یک دانشجو

۲۹ مطلب با موضوع «ما :: فندق.» ثبت شده است

فندقِ مامان!

سه شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ق.ظ

[نوشته شده در ۲۵ تیر ۱۳۹۶ - تگِ «فندق مامان» ]

راستی فندقک، داشتم فک میکردم باز یه مامان روان شناس بیشتر به دردت میخوره تا جامعه شناس. لااقل به دردی دوا می کنه ازت. نه که دوسش داشته باشم روان شناسیو ، ولی خب.

بعد داشتم فک میکردم من راجبه تو که می نویسم، موضوعُ می زنم «بقیه». ولی باید بزنم «من» . بابد بزنم «او» . تو وجود من نیستی ؟ تو وجود او نیستی ؟


* دیدی نور دو چشمم، دیدی حالا مادرت روان شناس می شود ..

  • بلوط

فندق مامان

پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴ ب.ظ

زیبای جهانم، نور دو چشم، فندق من سلام

حرف آخر را اول می زنم.. برایم دعا کن. طلب دعا از یک نطفه ی هنوز بسته نشده کار بیهوده ای باشد شاید. نمی دانم شاید بلند می گویم « برایم دعا کن » تا هر کسی که می شنود به خودش بگیرد. بلند داد میزنم بلکه به گوش خدا - که تو پیش اویی - برسد. به هم ریخته ام. تکه هایم را به جای اصلیشان برگردان.

  • بلوط

خدمت فندق زیبایم عارضم که

يكشنبه, ۲ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • بلوط

فندقِ مامان!

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ

قشنگم سلام

باید بدانی که مادرت وقتی ناراحت است یا غمگین و افسرده و این ها، گریه نمی کند. مادرت وقتی عصبی باشد، گریه اش می گیرد. بارها به روزی که مسیر زندگی من و تو را عوض کرد فکر کرده ام. البته الآن دیگر نه. اما معتقد بودم و هستم که حتما دلیلی دارد. تمام کار های خداوندی که تو الان پیشش نشستی و مرا در حال تایپ می بینی، دلیلی دارد. میدانی من دارم به این فکر می کنم که وقتش است یاد بگیرم و خودم تنها با غول هر مرحله مبارزه کنم. احساس می کنم دیگر نا امیدی دارد در من ریشه می زند و زمزمه می کند که دور شدن از خدا و ولی ش در زمین راهی ست که برگشت ندارد. دلم می خواهد کسی باشد که بتوانم تمام حرف هایم را بزنم و غرغر کنم اما هر آدمی احساسی دارد و نمی توان حس قضاوت را در کسی کور کرد. تجربه ثابت کرده است که صبرم هم با حرف هایم از دهانم خارج می شود و من بعد از حرف زدن دیگر آن رفتار سابق را ندارم. این یک تز نیست واقعا تجربه ثابت کرده است. دیگر چیزی برای نوشتن ندارم اما مادرت این روزها از درون - کمی - بحران زده است. این ناشی از بعد کنکور و این چیز ها نیست. اگر یادم بماند، بگو دلیلش را برایت بگویم.

  • بلوط

فندق مامان!

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

* این نامه حاوی مقداری غرغر و سیاه نمایی ست، فلذاااا میتونید صفحه رو با خیال راحت ببندید *

فندق زیبای مامان! سلام

الان که اینها را می نویسم به این نتیجه رسیدم که این کولی بازی هایی که بیدقی سر درس یازده و پساسکولار و این ها درآورد، باید سر درس هشت در میاورد. هر چقدر می خوانم به نظرم مزخرف تر از قبل میاید. حالا از این ها بگذریم، آمده ام همین اول کار یک چزی را بگویم که بعدا نگویی نگفتم. فندق کوچکم! تولد 18 سالگی هیچ پخی نیست. هیچ پخی. حتی هیچ تر از بقیه ی تولد هایت. امروز رفتم کتابخانه ی دانشگاه و با چادر و روسری ساعت ها نشستم و روزم را با تاریخ شناسی - اتفاقا مزخرف ترین درس هایش - شروع کردم و بعد هم به جامعه شناسی رسیدم. و امروز 12 ساعت و 30 مین برنامه دارم و کسی جز من و مامان - که از خستگی خوابیده - خانه نیست و اینجا تاریک تاریک تاریک است. و من بیشتر و بیشتر به تباه بودن امروز پی می برم. میدانی فندق، هیچ زیبایی منتظر یک 18 ساله نیست. ما - یا من - فقط خوشحالیم که زنده ایم، در هوای تهران دوام آوردیم - فعلا - و نفس می کشیم و آدم های اطرافمان را داریم. کنکور هم از لعنتی ترین چیز هایی ست که داریم تجربه اش می کنیم و خب. البته باید اعتراف کنم تولد ها - مخصوصا 18 سالگی - می تواند پخی باشد به شرط اینکه 12 ساعت و نیم برنامه نداشته باشی، 6 صبح بیدار نشده باشی، در ایران به دنیا نیامده باشی، یا در کنار این دخترک حال بهم زن در کتابخانه نشسته باشی. البته وجود عاطفه، زهرا و اسماء و حال خوب کردن هایشان کم می کند از این تباهی. انصافا که کم می کند.

امروز روز قشنگی نبود. و امروز پنج اردیبهشت، من هجده ساله شدم. بات ... هو کرز .. ؟

97.2.5

بلوط

*این یه پست انتشار در آینده بود. و بعدش عاطفه اومد. و همه چیز تغییر کرد.*

  • بلوط

فندقِ مامان!

چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

اوه ببین چند وقته برات نامه ننوشتم زیبای جهانم! اگه گفتی راجبه چیه این دفه؟ از دست دادن :))

  • بلوط

فندق مامان!

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ
سلام مامان. دلم نمی خواد چیزی بگم، ولی تو نطفه ی هنوز بسته نشده ای هستی که اون دنیا، نشستی، دستاتو زدی زیر چونت، داری منو پدرتو نگاه می کنی. جان من، برام دعا می کنی؟
  • بلوط

1198

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ق.ظ

درست میشه. درست میشه. درست میشه عزیزکم

  • بلوط

فندقِ من! اینجا شلوغ است !

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

از آن شلوغ هایی که معلمت خواهد گفت : از مامانتون بپرسین یادشه دیِ 96و 

  • بلوط

فندق مامان !

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ

گاهی وقتا باید لت ایت گو و بعد یه مدت برگردی بهش. گاهی وقتام باید لت ایت گو و دیگه برنگردی. دیگه برنگردی.

  • بلوط