روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۴۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

از معضلاتِ داشتن امتحان تاریخ ادبیات :)

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

همیشه وقت امتحانات باید کلی کار باشد که انجام بدهی!

مثلا با اینکه دوست نداری، فوتبال بازی کنی

مثلا یک صفحه سودوکو بیاید دستت 

مثلا چندین تا جشنِ نیمه شعبان دعوت شوی

مثلا بلیط تئاتر برسد به دستت ( و اصلا بلیط تئاتر به دستت نمی رسد ها, این دفعه می شود استثنا !)


+ مثلا شاید تاریخ ادبیات داشته باشی.

+ دانش آموز جماعت همین است نه؟


  • بلوط

یک عدد آشپز که می گویند شست و شوی مغزی شده

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ق.ظ

دیروز بعد از ظهر نهار نداشتیم، من هم تنها بودم. مادر هم گفته بود خودت یک چیزی بپز، همان را هم خودت بخور :|

بعد از رفتن به مغازه و خریدن پنیر پیتزا و قارچ و خامه و از این فتوچینی ها، رفتیم که برویم برای درست کردن این

انصافا هم خوب شد. یعنی خداوکیلی خوب شد هاا. من ماکارونی انواعش را درست کرده ام ولی هیچ وقت دوستشان نداشته ام :| یعنی از آنهایی بود که پدر و مادر می گفتند : "خوبه ها ولی الان میل ندارم" :))
ولی واقعا این یکی را دوس داشتم . زیاد هم درست کردم نصفش ماند. شب که برادر خواست شام بخورد، هم این ماکارونی ِ مذکور بود، هم غذای مادر. حالا برادر کلی از غذای دست پخت من خورد و یک کلمه هم حرف نزد ! پرسیدم که خوب شده یا نه و این ها، بعد جواب می دهد بالاخره سنگ هم بگذاری جلوی آدم گرسنه می خورد. من هم گرسنه ام بود !

 مسخره اش را در آورده :|

بعدا نوشت : مادرجانمان (مادر ِ مادر) امروز آمد خانه ی ما. بدون ِ پدر (پدر ِ مادر). گفت که پدر می گوید که دلش برای این بانو تنگ می شود، ولی چون این بانو وقتی می رویم بیرون بالاخره شاید رو می گیرد یا روسریش جلو است، عصبانی می شود
پس بهتر است که نیاید من را ببیند.
می گفت که از نظرش مادرم مغزم را شستشو داده که خودم را بپوشانم و این ها. می گوید که می خواهد بیاید با من صحبت کند شاید دست از این کار هایم (!) بردارم.1

من سر هیچ کدام از این حرف ها ناراحت نمی شوم، فقط آن قسمت شستشوی مغزی اعصابم را واقعا خورد می کند !
هیچ کسی مرا شستشوی مغزی نداده ! من هر پوششی داشته باشم خودم انتخابش کرده ام پدر جان !

1. چقدر بد نوشتم :| فکر کنم خیلی پیچیده شد !

  • بلوط

شاید یک نفر در حال غرق شدن باشد

چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

خدایا ،

اگر کسی دارد توی منجلاب و کثافتی که خودش ساخته،

غرق می شود، نجاتش بده.

چون با مهلت و میدانی که به نَفسم داده ام، تنها به خودم ستم کرده ام1



1. مناجات شعبانیه


  • بلوط

اندر احوالات فاینال زبان

چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۵۶ ب.ظ

امروز خونه بودم ولی ظهر (12:15) باید می رفتم فاینال زبان را می دادم و بر می گشتم.

از آنجایی که روز های دیگر، حدود بیست دقیقه راه داشتم ، نیم ساعت زودتر راه افتادم. یعنی 11:45 . اما حدود یک ساعت و ربع توی راه بودم ! یعنی حدود ۴۵ دقیقه دیر تر !

و دیگر آن آخر ها داشت گریه ام می گرفت راستش ! چون فاینالی بود که هم سخت بود تقریبا هم برایش درست و حسابی درس خوانده بودم، هم ۱۰ دقیقه اول لیسنینگ می گذاشت و من باید آنجا می بودم واقعا -_- ولی خب نزدیک یک رسیدم !

جای شکر بود که بخاطر من، لسنینگ را گذاشته بود آخر ! و من در عرض بیست دقیقه ۶۰ تا سوال را به خوبی جواب دادم الحمدلله :) رفیق جان هم بنا به گفته ی خودش خوب داده -__-


  • بلوط

عنوان را می خواهم چکار. عَه.

سه شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ
وقتی هزار بار به خدا قول داده ام که "خدایا، تورو خدا ببخشید، دیگه قول میدم، ببخشید"

ولی بعد بازهم میزنم زیرقولم و گند می زنم به هر چی که گفته بودم.

به قدری که حالم بهم می خورد از خودم. از این همه ادعای خودم.خجالت می کشم.

عَه.
  • بلوط

و با غربتی کهنه تنها نهادی، مرا، آخرین پاره پیکرت را !

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ
و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم 
خاکسترت را 


#محمد کاظم بهمنی

+ من هر روز می آیم بیان بلاگ، همه پست ها را هم می خوانم،
 منتهی نوشتنم نمی آید،
اگر بیاید هی پرتش می کنم توی پیش نویس ها ! نمیدانم چرا.


+ کجا می روی ؟ ای مسافر !
درنگی !
ببر با خودت پاره دیگرت را 

+ این پست را هم دوست ندارم، فقط جهت خالی نبودن عریضه و این ها ::::)
  • بلوط

بدون عنوان !

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ

لعنت بر دلی که 

بی هیچ دلیلی بلرزد برای نامحرم !

لعنت.


+ اهل این ناله ها و لعنت گفتن ها نیستم. ولی تنها چیزی که می دانم شایسته ی لعنت است، همین لرزیدن هاست واقعا !


+ کسی فکر نکند الان از این بانو آتو گرفته و این ها. شاید مربوط بشود به درس ۱۳ ِ معارف ! کسی چه می داند !!


+ نه و سی و نه دقیقه ی شب و ۱۱ درسی که مانده ! و من دارم پست می گذارم واقعا ؟؟؟

  • بلوط

131

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۴ ب.ظ
انقدر نوشته ام و پاک کرده ام، نوشته ام و پیش نویس کرده ام، 
که یادم می رود چی را کجا گفته ام ، کجا نگفته ام !

مثلا سه شنبه صبا زنگ زد و گفت که بانو پنج شنبه بیا خونه ی ما. ما هم که با مادر مشورت کردیم ، مادر گفت : پس کلاس پنج شنبه ات چه می شود ؟
یادم افتاد که نگته ام که کلاس افتاده یک روز دیگر !
بعد که به صبا گفتم که می آیم، رفتم سر ِ انجام دادن کار های کلاس. بعد مادر پرسید که این ها برای چیست ؟
یادم افتاد که نگته ام که کلاس افتاده فردا و باید کار هایش را انجام بدهم!
بعد پرسید که خب همان ساعت قبلی است ؟
یادم افتاد که نگفته ام قرار است این بار، بازدید داشته باشیم و ساعت فرق می کند !
  • بلوط

یک لباس ِ نارنجی رنگ ِ پاره شده

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ب.ظ
امروز، این بانو، به دلایل مختلفی و با ایده های مختلفی و با گروه ِ خاصی،

رفت آسایشگاه فاطمة الزهرا.

یک آسایشگاه که ما چهار طبقه اش را رفتیم، پیغاممان را رساندیم و برگشتیم. چهار طبقه ای که آخر هایش می رسی به کسانی که تخت هایشان مثل قفس بود. یعنی میله داشت ولی درش باز می شد. تخت هایی که الیافشان از جنس دارو و مواد خاصی ست . 
آخر هایش می رسیدی به یک نابغه ی ریاضی، که یکهو تشنج کرده و حالش خیلی وخیم می شود و بعد پدر و مادرش او را می آورند به این آسایشگاه . و به قدری حالش وخیم بود که این بانو، او را در حال جویدن و پاره کردن لباس ِ نارنجی ِ کهنه اش دید. 
  • بلوط

شعبان :) چقدر دوست داشتنی :)

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ
احساس کردم با پست قبل دارم گند می زنم به هر چی شادیست !

عیدتان مبارک باشد :) خیلی هاااا :) 
یک کاری هم برای خوب کردن حال بقیه بکنیم ! حتی در حد دادن ۵ تا آب نبات چوبی به پنج تا دختر و پسر ِ کوچک :)



  • بلوط