روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فندق مامان» ثبت شده است

فندق مامان!

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

* این نامه حاوی مقداری غرغر و سیاه نمایی ست، فلذاااا میتونید صفحه رو با خیال راحت ببندید *

فندق زیبای مامان! سلام

الان که اینها را می نویسم به این نتیجه رسیدم که این کولی بازی هایی که بیدقی سر درس یازده و پساسکولار و این ها درآورد، باید سر درس هشت در میاورد. هر چقدر می خوانم به نظرم مزخرف تر از قبل میاید. حالا از این ها بگذریم، آمده ام همین اول کار یک چزی را بگویم که بعدا نگویی نگفتم. فندق کوچکم! تولد 18 سالگی هیچ پخی نیست. هیچ پخی. حتی هیچ تر از بقیه ی تولد هایت. امروز رفتم کتابخانه ی دانشگاه و با چادر و روسری ساعت ها نشستم و روزم را با تاریخ شناسی - اتفاقا مزخرف ترین درس هایش - شروع کردم و بعد هم به جامعه شناسی رسیدم. و امروز 12 ساعت و 30 مین برنامه دارم و کسی جز من و مامان - که از خستگی خوابیده - خانه نیست و اینجا تاریک تاریک تاریک است. و من بیشتر و بیشتر به تباه بودن امروز پی می برم. میدانی فندق، هیچ زیبایی منتظر یک 18 ساله نیست. ما - یا من - فقط خوشحالیم که زنده ایم، در هوای تهران دوام آوردیم - فعلا - و نفس می کشیم و آدم های اطرافمان را داریم. کنکور هم از لعنتی ترین چیز هایی ست که داریم تجربه اش می کنیم و خب. البته باید اعتراف کنم تولد ها - مخصوصا 18 سالگی - می تواند پخی باشد به شرط اینکه 12 ساعت و نیم برنامه نداشته باشی، 6 صبح بیدار نشده باشی، در ایران به دنیا نیامده باشی، یا در کنار این دخترک حال بهم زن در کتابخانه نشسته باشی. البته وجود عاطفه، زهرا و اسماء و حال خوب کردن هایشان کم می کند از این تباهی. انصافا که کم می کند.

امروز روز قشنگی نبود. و امروز پنج اردیبهشت، من هجده ساله شدم. بات ... هو کرز .. ؟

97.2.5

بلوط

*این یه پست انتشار در آینده بود. و بعدش عاطفه اومد. و همه چیز تغییر کرد.*

  • بلوط

1198

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ق.ظ

درست میشه. درست میشه. درست میشه عزیزکم

  • بلوط

فندقِ من! اینجا شلوغ است !

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

از آن شلوغ هایی که معلمت خواهد گفت : از مامانتون بپرسین یادشه دیِ 96و 

  • بلوط

فندق مامان !

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ

گاهی وقتا باید لت ایت گو و بعد یه مدت برگردی بهش. گاهی وقتام باید لت ایت گو و دیگه برنگردی. دیگه برنگردی.

  • بلوط

فندق مامان !

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ب.ظ
میدونی چیه؟ هر کی یه مدلی داره، که باید بتونی باهاش بسازی. و باید به مدل آدما عادت کنی. سخته، بفهمی یه کاری روتینِ یه آدمه، یا براش نا بهنجاره. مثلا نمی تونی به کرم کارامل بگی فقط برای من شیرین باش. کرم کارامل شیرینه، این مدلشه. میدونی چی میگم؟
  • بلوط

فندق مامان!

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ
میدانی عزیز من.. میدانی چرا می گویند زندگی سخت است؟ چرا زندگی برای خیلی ها فقط آزار است؟ چون حس می کنند زندگیشان شده شبیه یک باتلاق. که درست نمی شود. که همین طور فرو تر می روند. این را دیدم. حس کردم. و زندگی های کمی هستند که باتلاق نیستند. که آرامش کامل اند. تو در این دنیای زشت، یک نفر را داری، که بسیار قدرتمند است. بسیار شجاع است. مهربان است. رفیق است. امام است. که کمکت می کند. که زندگی آدم های دورش، آرامش مطلق است. دستش را ول نکن. او تنها کسی است که می تواند زندگیت را حفظ کند، تو را نگه دارد و دستت را بگیرد و تا خود آرامش ببرد.
  • بلوط

زیبای جهان من

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ب.ظ

ققنوس به آتیش کشیده میشه و یه ققنوس دیگه به وجود میاد. هر مادری می تونه ققنوس باشه.

  • بلوط

کسی چه می داند.

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ب.ظ
مثلا - در 25 سالگی دراز کشیدی روی تخت، به سقف نگاه می کنی، یاد تلاشها و روز ها و آدم های 7 سال پیشت میفتی، کنکور برایت بچگانه ترین چیز دنیاست. به روزهای پیش دانشگاهی می خندی. چقدر عوض شده ایم. افتادیم توی سراشیبی. انگار که زندگی یک مثلث باشد و "18" رأسش. قبلش با من و من و دردسر می آیی تا برسی به 18، و وقتی رسیدی، صااف هلت می دهند پایین تا جایی که به خودت می آیی و می بینی یک پیرزن با پوست چروک شده ای.
در 25 سالگی، زل میزنی به سقف، و میپرسی که به چیزی که میخواستی رسیدی؟ حسرت؟ خوشحالی؟ نمیدانم. آدم های کنارت خوب اند؟ اصلا هستند؟ نیستند؟ شده ای یک روان شناس؟ وکیل؟ لیسانس؟ فوق لیسانس؟ دانشجو ؟ متاهل؟ مجرد؟ شاغل؟ بیکار؟ مثبت؟ منفی؟ - کسی چه میداند.
*زندگی همینه فندق کوچولوی من.
  • بلوط

فندق مامان !

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۳۱ ب.ظ
زیبای جهانم !
این روز ها مرگ برای من ملموس است. به معنای واقعی کلمه "ملموس". من روزی پیر می شوم، مرا با لفظ های پیرزنی خطاب می کنند. پا درد می گیرم. از پله ها نمی توانم بیایم بالا. من سال 2100 را نمی بینم. من هم روزی غسل داده می شوم، برایم مراسم می گیرند، فراموش می شوم، سر ارث و میراثم بحث می کنند. بی تابی می کنند. خیرات می دهند. بچه های هیجده ساله ی دور فامیل بی اعتنا به خبر مرگم، می گویند که نمی آیند به مراسم. بعضی ها نچی می کنند و می گویند آدم خوبی بود. در گیر پیدا کردن مداح و قاری و مراسم ناهار و حلوا. من هم روزی می میرم. و با مرگ عزیزانم مواجهم. و دیگر نیستم! و بعد هم همه ی اتفاقات آن طرف.
دخترک مو مشکی ام !
ای کاش خدا به من دختری بدهد که تو باشی. و اگر بچه هایم پسر باشند، این نامه ها مسکوت و سر به مهر باقی خواهند ماند. فندق، روزهایی می آیند که تو داغداری، صاحب عزایی، غمگینی، بی تابی، یا حتی قلبت تاب ندارد این همه رفتن را. ولی بدان عزیزکم! این دنیا واقعا و از ته قلب جای گذر است، می آیی، می روی و روزی دیگر حرف نمی زنی و روز دیگر راه نمی توانی بروی و روز دیگر نفس نمی کشی. ولی همه ی ما میدانیم که مرگ، یعنی اینکه یک بخش کوچک را از دست بدهی. یک بدن ناقابل را. و روحی که می ماند برای همیشه. عزیز دل من، روحت را پاک پاک پاک نگه دار و مثل من کثیف و سیاهش نکن. این نامه بیشتر از آنکه جنبه ی نصیحتی داشته باشد، واقعیتی ست که قلبم را به تپش درمیاورد.
روزی می آید که من دیگر نیستم.
با عشق و ترس
"مامان"
  • بلوط

البته این را هم در حکم "چیزی" حساب نمی کنم.

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ

فندق مامان!

میدانی چنددد وقت است چیزی برایت ننوشته ام؟

  • بلوط