روزمرگی های یک دانشجوی نصفه نیمه

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

کسی چه می داند.

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ب.ظ
مثلا - در 25 سالگی دراز کشیدی روی تخت، به سقف نگاه می کنی، یاد تلاشها و روز ها و آدم های 7 سال پیشت میفتی، کنکور برایت بچگانه ترین چیز دنیاست. به روزهای پیش دانشگاهی می خندی. چقدر عوض شده ایم. افتادیم توی سراشیبی. انگار که زندگی یک مثلث باشد و "18" رأسش. قبلش با من و من و دردسر می آیی تا برسی به 18، و وقتی رسیدی، صااف هلت می دهند پایین تا جایی که به خودت می آیی و می بینی یک پیرزن با پوست چروک شده ای.
در 25 سالگی، زل میزنی به سقف، و میپرسی که به چیزی که میخواستی رسیدی؟ حسرت؟ خوشحالی؟ نمیدانم. آدم های کنارت خوب اند؟ اصلا هستند؟ نیستند؟ شده ای یک روان شناس؟ وکیل؟ لیسانس؟ فوق لیسانس؟ دانشجو ؟ متاهل؟ مجرد؟ شاغل؟ بیکار؟ مثبت؟ منفی؟ - کسی چه میداند.
*زندگی همینه فندق کوچولوی من.
  • ۹۶/۰۸/۲۸
  • بلوط

فندق مامان