روزمرگی های یک دانشجو

1963

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ب.ظ

*یا نخوانید، یا با حوصله بخوانید*

"قسَمت می دهم به بی پروایی پروانه و شوربختی شمع که باورم کنی، ببین که دوستی تنها حکایت قصه هاست! ببین که عاطفه در پستوی اساطیر پنهان شده! ببین که مهر مرده! اگر صدای قدمهایت در این سرسرا نپیچد سکوت می کُشدم.. نمی گویم مرا بخواه، فقط بگذار بخواهمت. نمی گویم با من سخنی گوی فقط رخصت بده بستایمت ! دست رنجم این باشد که لحظه ای غصه هایت یادت برود. بغض نکن! من طاقت اشک هایت را ندارم! چهره در هم نکش من غمزدگیت را نمی یارم! گر چه با ابروی گره خورده هم زیبایی و شاید زیباتر! میخواهم قدر همه ی ناودان ها زار بزنم اما مرام گریستن را از یاد برده ام، خودت میدانی که در عشق درجا میزنم .."

تک تک جملاتش را با لحن استاد تکرار می کنم، از صفحه ی کتاب عکس می گیرم، به حرف صبا گوش می کنم که می گوید لازم نیست برای پست هایت به دیگران توضیح بدهی، و تایپ می کنم..

  • ۹۷/۰۵/۲۳
  • بلوط