روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

بگذارید آدم ها با خودشان کم کم کنار بیایند. خیلی طول می کشد هر کس خودش را بشناسد. "درباره ی من" ی وجود ندارد.
جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.
من یک آدمم. من را فقط "من" خالی بشناسید. نه با جنسیت،، سن یا حتی تعصب ها !

- اگر من را خارج از این بلاگ می شناسید و اتفاقی ! اینجارا پیدا کردید، قبلا از خواندن اینجا ، مدیونید که به من نگویید. مدیون.
[ روزمرگی های یک دانش آموز انسانی سابق]

94.6.19

specific

روز شلوغی بود. حتی اگر بگویم سخت، دروغ نمی شود. خیلی ها آمدند، خیلی ها. صبح قشنگی نبود. عمه حالش خوب نبود. اصلا. مریم هم. عمو هم. همه اشک ریختند. حتی سهیل عمه را بغل کرد باهم اشک ریختند. حتی پدر. اینها را که می گویم، قلبم فشرده می شود. من دیدم زیر خروار ها خاک خوابیدن یعنی چه. حس کردم وقتی بر خانه ای گرد غم میپاشند یعنی چه. حس کردم صاحب عزا بودن یعنی چه. بیشتر از آنکه اشک بریزم ناباورانه به تختش نگاه کردم. یا به میله های حمام که تازگی برایش نصب کرده بودند. یا به قبر پر از گلش. مگر می شود یک روز بیاییم به این خانه و اول نیاییم به تو سلام کنیم؟ یا مثلا تو بلند اسممان را داد نزنی؟ باورم نمی شود. من واقعا باورم نمی شود. پسر هایت با دست خودشان خاک ریختند روی تو. من دیدمت. اعلامیه هایت غم انگیزند. روبان مشکی خریده بودند بزنند روی عکست. دستم بوی گل های پرپر شده ی روی خاکت را می دهند. این یک مجاز نیست. واقعا دستم بوی گل می دهد. با عسل و عمه پرپرشان کردیم. یک عالم گل بود. یک دسته هم گذاشتند کنار قاب عکست. دقت که کردم دیدم چشم هایت از آن موقه تیله ای بوده. و قلبم را له می کند وقتی یاد لحظه ای میفتم که خبر رفتنت را دادند. یعنی توی آن بیمارستان یک هو صدای بوق دستگاه ها می آید و تمام؟ نمی شود. من باور نمی کنم.

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود،..

*اگر توانستید فاتحه ای بخوانید، بزرگترین لطف ممکن را در حقم کرده اید.

  • ۹۶/۰۸/۲۰
  • بلوط