پارت آو می :)
حال سرخوشانه این روزامُ بیشتر از همه، این وبلاگ می فهمه.
پی اس اینکه بعد از پست کردنِ این، بیان دو بار سرورش خطای نمیدونم چندُ نشون داد.اوه :|
حال سرخوشانه این روزامُ بیشتر از همه، این وبلاگ می فهمه.
پی اس اینکه بعد از پست کردنِ این، بیان دو بار سرورش خطای نمیدونم چندُ نشون داد.اوه :|
تا وقتی وقت هست، برای آدمای مهم زندگیتون گل بگیرینُ بگین که اونا ستاره های زندگیتونن. چون، فرزندانم ! یو آر رانینگ اَوت آو تایم !
و نتایج کالبد شکافی بعد ها نشان خواهد داد مغز او متشکل از لب پیشانی، آهیانه ای، پس سری، تو و یک سری چرت و پرت های دیگر بود.
اگه از اول می خواستم یه اسم برا وبم انتخاب کنم و اگه از این تیریپای "دختر ِ فلان" خوشم میومد،
می ذاشتم دختر پرتقال.
دلت که گرفت،
به من فک کن. باشد که از عشق من، بپاشی به در و دیوار.
خدایا،
مرا به اندازه ی ثانیه های قبل از افطار گرسنه کن،
تا بتوانم بقیه سفره را نیز ببلعم.
ی جوری شدم که روی آستین کوتاهم یه ژاکت پوشیدم، لرز کردم، از گرسنگی خیلی نتونستم چیزی بخورم، و تقریبا فقط سه تا قاچ خربزه خوردم. و یادم اومد که با این اوضاع نباید می خوردم. و بدن کوفتمو نمی دونم باید چیکارش کنم که به خودش بیاد ! شاید با خواب درست شه.
این دیده نیست لایق دیدار روی تو
هنوز هستن آدمای عاشقی که تو وبلاگ با هم حرف می زنن. که بهم سجاده هدیه میدن. که از شدت عشق، نمیدونه کلماتشو چجوری بنویسه ! و این از طرز نوشتنش خیلی مشهوده.
این نبض زندگی بی وقفه می زند
فرقی نمی کند ! با من ! بدون من !
خیلی قشنگ دیوونه شدم. ی لحظه هوس کاپ کیک و کیک اسفنجی می کنم،
یه لحظه هوس لازانیای پررر گوشت. حتی الان ساعت ی رب ب چهاره وُ وقت ِ لازانیا درست کردنم نیس.
ببین الان دو حالته،
یا بنزین می ریزن رو این آتیشُ یه انفجار خفن داریم که تا چند وقت باد خاکسترا رو این ور اونور می بره، یا یه آبی می ریزن روی این آتیش ِ شعله ورُ تموم.
من نگران پس لرزه های این زلزله بودم. ک خب، واقعا عصابم ضعیف شده. ینی با کوچیک ترین حرف. پوف.
پی اس اینکه اون پس لرزه و زلزله و اینا، ی مَجازه، جدیش نگیرین.
نه . نه . نه . این به بقیه هیچ ربطی نداره.
پی اس اینکه ماه روشنم؟ آرامش ِ دل من؟
امروز، دوباره نفس عمیق کشیدم، دوباره حس های بد را کشتم. بعد بدترین آدمی که از خودم انتظار داشتم تبدیل شدم، و به تصور ِ خراش افتادن ِ قلب بقیه خندیدم. بعد شدم یک روان شناس که رفتار خودم را تحلیل کردم و خب، بعد هم دوباره خود اصلیم شدم و گفتم : بقیه که تقصیری ندارند ! [ ناگاه ندا آمد که شاید دارند، دارند ، دارند :d اما، ندا را خفه کردم. ]
من امروز، حس های بد را با نفس های عمیقم در نطفه خفه کردم.
[استیکر ِ دست های مشت]
من واقعا اجازه نمیدم دیگه،
کسی اذیتم کنه. یا نمی ذارم دیگه کسی بخواد غرورمُ له کنه. واقعا ازین به بعد، حتی اگه زخم شدم، خودم جعبه چسب زخممُ باز می کنم. و اگه قراره کسی آرامشُ تزریق کنه تو رگام، اون خودمم. میدونی که چی میگم ؟
همین الان تصمیم گرفتم بسته ی چسب زخممُ باز کنم، بزنم رو هر جایی که زخمش سر باز کرده
و برگردم به روال عادی زندگی. ممنون که فکر کردین می فهمین، ولی نمی فهمین.
پروژه ی برگشت ! برداشت اول !
من میدونم همه چی حل میشه ها،
فقط باید راهشو پیدا کنم.
پی اس اینکه صبا خوابه ... دیرین دیرین ...
من دارم فک می کنم حتما من یه بار این حجم از فشار یا این حجم از احساسو به یکی منتقل کردم، که خب، هیچ کاری بی جواب نمی مونه.
خب .. من امروز اگر خودم بودم، پس چهار ماه بود که خودم نبودم. و غم انگیزه،
چون دارم روزای هیژده سالگیمو میگذرونم. امروز اولین روز هیژده سالگیم بود. هوم.
سخته آدم چیزایی که حس می کنه رو،
بگنجونه توی کلمه ها.
خیلی بَده اینجا انقد سفیده ؟
خیلی بَده ی عالم حس بد جوونه زده تو خاکم؟
خیلی بده هی حسرت می خورم ؟
باید بگم
دیگه دستام رو کیبورد حرکت نمی کنن. دیگه چیزی برای نوشتن نیست.
ی چیزی هست که هر وقت بهش فک می کنم
تمام وجودمو عصبانیت و کینه میگیره
اونم اینکه منطقه ی امنم [به قول نازنین] تهدید شده.
اینجا منطقه ی امن منه. و اگر بفهمم با خوندن ِ اینجا، منطقه امنمو تهدید کردی،
یو هَو نو آیدیا که چقد بهم می ریزم.
خوبه،
خوشحالم یکی - اونم یه دختر خوب - داره کمکت می کنه که خودتو پیدا کنی.
منم میتونستم. ینی شاید یکم.
[پست را با سوء تفاهم ها و حدس زدن های الکی ِ مخاطب، منحرف نکنید.]
خب،
بوی یه قهرُ آشتی کنون حسابیُ قول دادنای الکی میاد اینجا.
و من یتق الله،
یجعل لَهُ مخرجا، ...
و من یتق الله ...
او را از جایی که گمان نمی کند روزی می دهد...