روزمرگی های یک دانشجو

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

۴۴۳ مطلب با موضوع «ما :: من.» ثبت شده است

788

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

چقد همه بزرگ شدن. کی فکرشو می کرد. اولین نوه ازدواج کرده، پویا کنکور داده، عسل رفته اول راهنمایی و من هیفده ساله ام.

  • بلوط

اه.

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

اومدی انسانی چیکاااار؟ جامعه شناسی میخوای چیکاااار؟ جامعه شناس بشی که چیییی؟ که آخرش چی کار کنیییی؟ اه.اه.اه.اه.اه.

  • بلوط

781

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

از این حس که یکی - توی محیط بزرگ جامعه، نه مثلا دوست و اینا - مسخرم کرده، دارم بالا میارم. بالاااا.

  • بلوط

779

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ

بالاخره خیلی یهویی و برنامه ریزی نشده، به مامان و بابا گفتم. ولی جدا، تصمیم گرفتم این یه موردو حل کنم و از اون جایی که خودم تنهایی نمی تونم، خانوم کاف هم وارد این پروسه میشه به حول و قوه الهی :P

  • بلوط

778

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۸ ب.ظ

خدا میدونه من چجوری میشم وقت جنگیدن. هر جنگیدنی. لفظی. وقتی می خوای حقتو بگیری. ای کاش می تونستم بفهمم از کجا نشات می گیره. 

  • بلوط

Deutsch

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ
امروز داشتم یکی از بخشای میوه رو می خوندم، بعد اومد پرتقال میشه "اوغانژژژژه" . ذوق مرگ شدم. خیلی قشنگه :)
  • بلوط

774

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ

من همون حسی بهم دست داده که وقتی یکی تو خیابون بهم فش میده و من جوابی ندارم که بگم، بهم دست میده.

  • بلوط

773

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ

داشتم میگفتم تو چقد بی احساسی که این طوری جوابشو میدی و فلان و بیسار. گفت خودتم همچین الهه ی احساسات نیستی. خودتم بی احساسی.

خب آخه منو تو یه موقعیت احساسی ندیدی که. گفت که چرا بعد از شیش سال میشناسمت.

ولی خب بعد از شیش سال بازم من و تو یه موقعیت احساسی ندیدی. کجاااییییی ببینی من دارم عاشقانه میگم همینطور گر و گر.

  • بلوط

772

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ
دلشوره دوم اینه که نمیدونم اون اسکرین شاتای مزخرف تو کودوم فلشمه. و یه فلشم دست زهراس.
در این که زهرا قابل اعتماده - خیلی - شکی نیست فقط من اصلا دوست ندارم ببیندشون. حتی اتفاقی.
  • بلوط

771

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۶ ب.ظ

من سالهاست که بنابه دلایل خانوادگی، سعی داشتم اعتماد خانوادمو جلب کنم. نه به خودم، به خودم اعتماد کامل دارن. به تصمیمام. و الان اصلا نمی خوام حتی بگم که یه تصمیم اشتباه گرفتم. یا بدتر، حتی نمیدونم تصمیمم اشتباه بوده یا نه. و این باعث دلشوره میشه. پووف. حالا واقعا در حد یه تصمیم اشتباه کوچولوعه.خیلی کوچولو.خیلی مسخره. ولی من حتی سر مسخره ترین چیز این پروسه ی جلب اعتماد حساسم. خیلی حساس.

  • بلوط

770

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ب.ظ
الان دیگه وقتی یکی می پرسه چه غذاییو بهتر از همه درس می کنی، می دونم چی بگم. ذوق مرگ. چون خیلی درگیر دستپختم بودم که چراااا اونجوری که می خوام در نمیاد.
  • بلوط

البته عطر مورد علاقه دارم.

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

من خیلی چیزای مورد علاقه ندارم. باید بذارم به حساب موودی بودن.

  • بلوط

766

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ

چهل روز نمی گذره که مومن بهش حتما یه بلایی می رسه و این نشونه ی رحمته. البته می گن همین که یه دور پولتو بشماری بعد فک کنی که کمه، دلت هررری بریزه، بعد دوباره بشمری ببینی نههه مثکه درسته، اینم بلاس. خدایا دمت گرم که بلا میفرستی که یادت بیفتم -با وجود مومن نبودنم- ولی من دلم هرری ریخته که نکنه سر کارم گذاشتن. هی دلشوره دارم. میشه یه ندا بدی منو دربیارن از بلاتکلیفی؟

  • بلوط

در وویس های تلگرامم چه می گذرد،

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ
+ داشتم حساب می کردم که بعد از اردواج عاطفه، من فقط زهرارو دارم و تو رو. ینی به عنوان رفیق صمیمی. ینی خیلی صمیمی. خوبه. خوشالم ازین موضوع.
  • بلوط

760

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ب.ظ
امروز داشتم به زهرا یه چیز ناراحت کننده می گفتم، که خندم گرفت. طبق معمول. البته برای زهرا نیاز به اثبات نیس ولی خیلی سخته که به بقیه بفهمونم حتی ممکنه موقع گفتن یه خبر خیلی تلخ خندم بگیره ولی دلیل بر خوشحال بودنم نیس. یه جور هیجانه که انگار با فرایند کشیده شدن لب ها اعلام حضور می کنه.
  • بلوط

759

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

امروز می خواستم استوریمو برای یه نفر هاید کنم، اد فرستادم برا خودش. اد سین کرد.

  • بلوط

:)

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ق.ظ
از چیزایی که باعث میشه لبخند بزنم اینه که با زهرا امروز قراره بریم کافه.
  • بلوط

کاپ

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۳ ب.ظ

کاپ بازیابی درونی رو سَری بیارید بدید به من. سَرییییی.

  • بلوط

751

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ق.ظ

ینی من ذره ای، حتیییی ذره ای، نه با شازده کوچولو، نه با کلا قرمزی و نه با قهوه ارتباط برقرار نمی کنم. ینی در حد هیچ. و از هیچ کودوم خوشم نمیاد.

  • بلوط

746

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ق.ظ

نل،

میذارم اون مساحت زیستو.

  • بلوط

743

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ب.ظ
بخش رو عصاب، این نیس که فلان چیز ناراحت کننده س. رو عصاب اون قسمتشه که غیرقابل تغییره. خیلی دوس دارم رک و راست بنویسما، ولی خب دیگه اینارم بنویسم، مستعمره محسوب میشم.
  • بلوط

742

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ب.ظ

برم یه کیکی، کاپ کیکی، پنکیکی چیزی درس کنم.

  • بلوط

پوینت

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ب.ظ

الان یک هیچ به تفعه منه. یو هاها.

  • بلوط

چه بر من می گذرد

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ
واسه تولدای پیش روم برنامه ریختم. ولی خب ریسک گفتنشو نمی کنم چون ممکنه بخونن. ممکنه.ولی خب خیلی به خودم مفتخرم -__- دیروز فک می کردم خیلی بدتر بگذره. با عاطفه. ولی خب، اینطوری نبود. البته این همیشه هست که واقعا، به معنی واقعی کلمه داریم فرق می کنیم و شاید دیگه همو درک نکنیم.
  • بلوط

شخصی

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ
میگم،
اینججا یه ویبلاگ شخصیه. نه یه وبلاگی که مثلا نوشته های تحلیلیم از سکولاریسم حاکم بر جوامع غربی پست کنم.
  • بلوط

738

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۳ ب.ظ

برای صبونه، ناهار و شام فردام بطرز دقیقی که از خودمم انتظار نداشتم، برنامه ریزی کردم.

  • بلوط

صورت جلسه

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ
طی جلسه ای که با بلوط درون -که هیچ اسمیم نداره - گذاشتم، آسیب شناسی کردیم و اینا، بعد به نتیجه رسیدم که من را چه شده منتها راه حلشو پیدا نکردم.
  • بلوط

734

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

برنامه ی غذایم و خوابم به طرز نامعمولی بهم ریخته.

  • بلوط

733

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ
یک موقه هایی هست که این جمله های کلیشه ای که همیشه ورد زبان بقیه بوده، به قدری برایت ملموس و قابل درک می شوند که حتی به همان کلیشه ایمان میاوری. مثلا من به این نتیجه واقعا رسیدم که زندگی من، هیچ ربطی/هیچ ربطی/هیچ ربطی به بقیه ندارد و زندگی بقیه به من هم.
  • بلوط

731

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

منو بگو چه ساکت شدم :|

  • بلوط

خصوصا بلاگرای منظوره

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۶ ق.ظ

من وقتی یه بلاگریو می بینم که حالش بده، خیلی دلم می خواد یه سوپر هیرو باشم که حالشو خوب کنم. ولی حرفام قدرت حال خوب کردن ندارن، پس تا صفحه ی کامنت گذاشتنم میرم، ولی بدون اینکه چیزی بگم صفحه رو می بندم. دعاهام قدرت بالا رفتن از آسمون خدا رو ندارن، ولی محض احتیاط ، اگه یه فرشته ی حواس پرتی بود که دعامو ببره بالا، دعا می کنم. ولی کاش حالتون خوب باشه.

  • بلوط

اگه تصورات حقیقت داشتن

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

الان من عکس همه تونو اینجا پیشم داشتم، لپ چن نفرتونم می کشیدم . اسم چن نفرتونم می دونستم.

  • بلوط

سر به راه

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ

می توان دست دلی را که رو بر می گرداند، گرفت و به زور کشیدش به سمت خدا ؟

بعدن نوشت : توی جوشن کبیر دیدم نوشته یا مقلب القلوب ! یا طبیب القلوب ...

  • بلوط

هعی

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ب.ظ

یه "کااش" خیلی گنده گفتم.

  • بلوط

۳۸

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ق.ظ
میام به اندازه ی تمام ۳۸ ساعتی که ننوشتم می نویسم.
  • بلوط

پوففف

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

اد باید علایق من یکی باشه باهاش؟ (باهاشون) اه.حس مزخرفیه. حالم گرفته شد. خیلی. حالا کی بیاد منو قانع کنه اوه .هارهار.

امشب به آیلار گفتم اسم بچتونو انتخاب کردین؟ گفت بخاطر تو ، تو شناسنامه می ذارم فندق، تو خونه مریم صداش می کنم. به فندقشم دس زدم :| گوگول :|

  • بلوط

ناهنجار

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

ی سری چیزا هس که اصلا به خودمُ قیافمُ پوششمُ خانوادمُ رفتارم نمیاد. حتی بقیه هم نمیدوننش ولی خب جزوی از منه. نمیدونم باید چیکارشون کنم ؟ یه جور باگ باید حسابش کنم ؟

  • بلوط

702

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

از علاقه ی وافرم به زبانای ژرمنی بگم، کم گفتم -_-

  • بلوط

701

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ب.ظ

+ چرا پس آدما بیخیال احساساتشون نمی شن ؟

- آقا من میگم اصن جم کنید بره، باید کاملا روباتیک بکنید دنیا رو، اصن واقعا آدما چیز کردن خیلی بد چیز کردن [ارادت ! بلوط سانسورچی!]

  • بلوط

700

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ

وی با قلبی سرشار از محبت ستاره های زندگیش ادامه می دهد. هفصدُمین پست منطقه ی امنش را می نویسد، سه ماه تاریک را پشت سر گذاشته و به زهرا لبخند می زند و توی دلش تشکر می کند. از همه بیشتر. به اردک زشت پیام می دهد و پشت گوشی، به او لبخندی می زند که دیده نمی شود. معادله های حل نشده ای که همیشه توی ذهن آدم ها وجود دارد را به یک گوشه ی مشخص از ذهنش می برد ولی خب حسرت ها، مقاومت می کنند.

  • بلوط

699

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ

عزیزانم -_- دیگه دارم ازتون ناراحت میشم. تو اون پسته نظرارو باز گذاشتم . این همه خودتونو اذیت می کردید که آخه بلوووط ، تو دیگه چرا مارو از نعمت نظر گذاشتن محروم می کنی، بیا، الان وقتشه. تشیف ببرید اون پست رمز دار اسممو بزنید تاااا می تونید کامنت بذارید -__- زینب تو بیا یه دستی به سرت بکشم فرزندم.بله.

ببینید کی داره پست 699 میشو میذاره :)

آقا یه چیز دیگه بگم برم سر عربی که ازین تیریپ پستا خیلی بدم میاد، اونم اینکه فرزندانم، میدونید چرا من دیروز براتون بیشتر از ده تا پست گذاشتم؟ چون بیان این حق و به من داده که بتونم در روز 20 تا پست براتون بذارم. پس انگشتتان را از سر حسادت بگزید و این است آن پیروزی بزرگ.

دیگه قول میدم انقد بی مزه نشم.هارهار.

  • بلوط

چه در یادداشتهای زرد می گذرد.

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

آقا من از الان متن روز بلاگرامو نوشتم :) متن نیستا، دو خطه. نوشتمش اول، بعد دیدم چقد بدرد روز بلاگرا میخوره، خلاصه نگهش داشتم.

  • بلوط

692

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ

اینترستلرُ که دیدم، شب موقه ی خواب از زمان وحشت داشتم! ولی گفتم حسی که به بستنی توت فرنگی دارمُ بهش دارم ؟

  • بلوط

691

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۹ ق.ظ

من یه جا فمنیست میشم، اونم وقتِ جم کردن سفره س. ی بار پسر مهمونمون داشت تو جم کردن سفره کمک می کرد، مامان گفت تو چرا حمید جان ! بلوط که هست !

و من همانجا جان دادم.

  • بلوط

690

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

قرار بود زیاد پست نذارم، ولی یادم نیومد این قرارُ با کی بستم. پس تاریخ انقضاش تموم شده. 

  • بلوط

سرپرستی

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

تو نمی فهمی. من حوصله گلُ گیاه نداشتم، اون شب بهمون دو تا گلدون حسن یوسف دادن. تو نمی فهمی وقتی من سرپرستی اون دو تا گلدونُ بر عهده گرفتم ینی چی.

  • بلوط

متاسف

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ
یادته دو سال پیش همین روزا ، همین ساعتا، همین شرایط، چی کار می کردی ؟ من یادمه. من، الان شدم دو سال پیش.
  • بلوط

سانسورچی

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ
من بازیا رو اَ یوتیوب دیدم و از شر رسانه ملی در امان بودم. منتاها دیگه گندشو درآورده. گند.
  • بلوط

چه بر من می گذرد.

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ
در حال حاضر دو تا آدم تو زندگیم هستن که من باید بهشون بگم : "ببین، من برات اهمیت قائلم، ولی تو از حریم شخصیم با لودر رد شدی، میشه بری بیرون؟" ولی خب به دلایل عجیبی، نمی تونم. راستی گفتم دارم خودمو به کمتر پست گذاشتن عادت می دم؟ هی می خوام بنویسم، هی نوشته ها رو میذارم تو یادداشتای زردم که بعدا پستشون کنم. دیگه نگم که بعدا دلم نمی خواد پستشون کنم دیگه ؟
  • بلوط

Ich spreche duestch

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۴۰ ب.ظ
س چهار روزه رفتم دولینگو، خاک گرفته بود البته، ولی خب، چرا زودتر نرفته بودمو نمیدونم.
  • بلوط