788
چقد همه بزرگ شدن. کی فکرشو می کرد. اولین نوه ازدواج کرده، پویا کنکور داده، عسل رفته اول راهنمایی و من هیفده ساله ام.
چقد همه بزرگ شدن. کی فکرشو می کرد. اولین نوه ازدواج کرده، پویا کنکور داده، عسل رفته اول راهنمایی و من هیفده ساله ام.
اومدی انسانی چیکاااار؟ جامعه شناسی میخوای چیکاااار؟ جامعه شناس بشی که چیییی؟ که آخرش چی کار کنیییی؟ اه.اه.اه.اه.اه.
از این حس که یکی - توی محیط بزرگ جامعه، نه مثلا دوست و اینا - مسخرم کرده، دارم بالا میارم. بالاااا.
بالاخره خیلی یهویی و برنامه ریزی نشده، به مامان و بابا گفتم. ولی جدا، تصمیم گرفتم این یه موردو حل کنم و از اون جایی که خودم تنهایی نمی تونم، خانوم کاف هم وارد این پروسه میشه به حول و قوه الهی :P
خدا میدونه من چجوری میشم وقت جنگیدن. هر جنگیدنی. لفظی. وقتی می خوای حقتو بگیری. ای کاش می تونستم بفهمم از کجا نشات می گیره.
من همون حسی بهم دست داده که وقتی یکی تو خیابون بهم فش میده و من جوابی ندارم که بگم، بهم دست میده.
داشتم میگفتم تو چقد بی احساسی که این طوری جوابشو میدی و فلان و بیسار. گفت خودتم همچین الهه ی احساسات نیستی. خودتم بی احساسی.
خب آخه منو تو یه موقعیت احساسی ندیدی که. گفت که چرا بعد از شیش سال میشناسمت.
ولی خب بعد از شیش سال بازم من و تو یه موقعیت احساسی ندیدی. کجاااییییی ببینی من دارم عاشقانه میگم همینطور گر و گر.
من سالهاست که بنابه دلایل خانوادگی، سعی داشتم اعتماد خانوادمو جلب کنم. نه به خودم، به خودم اعتماد کامل دارن. به تصمیمام. و الان اصلا نمی خوام حتی بگم که یه تصمیم اشتباه گرفتم. یا بدتر، حتی نمیدونم تصمیمم اشتباه بوده یا نه. و این باعث دلشوره میشه. پووف. حالا واقعا در حد یه تصمیم اشتباه کوچولوعه.خیلی کوچولو.خیلی مسخره. ولی من حتی سر مسخره ترین چیز این پروسه ی جلب اعتماد حساسم. خیلی حساس.
من خیلی چیزای مورد علاقه ندارم. باید بذارم به حساب موودی بودن.
چهل روز نمی گذره که مومن بهش حتما یه بلایی می رسه و این نشونه ی رحمته. البته می گن همین که یه دور پولتو بشماری بعد فک کنی که کمه، دلت هررری بریزه، بعد دوباره بشمری ببینی نههه مثکه درسته، اینم بلاس. خدایا دمت گرم که بلا میفرستی که یادت بیفتم -با وجود مومن نبودنم- ولی من دلم هرری ریخته که نکنه سر کارم گذاشتن. هی دلشوره دارم. میشه یه ندا بدی منو دربیارن از بلاتکلیفی؟
امروز می خواستم استوریمو برای یه نفر هاید کنم، اد فرستادم برا خودش. اد سین کرد.
ینی من ذره ای، حتیییی ذره ای، نه با شازده کوچولو، نه با کلا قرمزی و نه با قهوه ارتباط برقرار نمی کنم. ینی در حد هیچ. و از هیچ کودوم خوشم نمیاد.
برای صبونه، ناهار و شام فردام بطرز دقیقی که از خودمم انتظار نداشتم، برنامه ریزی کردم.
من وقتی یه بلاگریو می بینم که حالش بده، خیلی دلم می خواد یه سوپر هیرو باشم که حالشو خوب کنم. ولی حرفام قدرت حال خوب کردن ندارن، پس تا صفحه ی کامنت گذاشتنم میرم، ولی بدون اینکه چیزی بگم صفحه رو می بندم. دعاهام قدرت بالا رفتن از آسمون خدا رو ندارن، ولی محض احتیاط ، اگه یه فرشته ی حواس پرتی بود که دعامو ببره بالا، دعا می کنم. ولی کاش حالتون خوب باشه.
الان من عکس همه تونو اینجا پیشم داشتم، لپ چن نفرتونم می کشیدم . اسم چن نفرتونم می دونستم.
می توان دست دلی را که رو بر می گرداند، گرفت و به زور کشیدش به سمت خدا ؟
بعدن نوشت : توی جوشن کبیر دیدم نوشته یا مقلب القلوب ! یا طبیب القلوب ...
اد باید علایق من یکی باشه باهاش؟ (باهاشون) اه.حس مزخرفیه. حالم گرفته شد. خیلی. حالا کی بیاد منو قانع کنه اوه .هارهار.
امشب به آیلار گفتم اسم بچتونو انتخاب کردین؟ گفت بخاطر تو ، تو شناسنامه می ذارم فندق، تو خونه مریم صداش می کنم. به فندقشم دس زدم :| گوگول :|
ی سری چیزا هس که اصلا به خودمُ قیافمُ پوششمُ خانوادمُ رفتارم نمیاد. حتی بقیه هم نمیدوننش ولی خب جزوی از منه. نمیدونم باید چیکارشون کنم ؟ یه جور باگ باید حسابش کنم ؟
+ چرا پس آدما بیخیال احساساتشون نمی شن ؟
- آقا من میگم اصن جم کنید بره، باید کاملا روباتیک بکنید دنیا رو، اصن واقعا آدما چیز کردن خیلی بد چیز کردن [ارادت ! بلوط سانسورچی!]
وی با قلبی سرشار از محبت ستاره های زندگیش ادامه می دهد. هفصدُمین پست منطقه ی امنش را می نویسد، سه ماه تاریک را پشت سر گذاشته و به زهرا لبخند می زند و توی دلش تشکر می کند. از همه بیشتر. به اردک زشت پیام می دهد و پشت گوشی، به او لبخندی می زند که دیده نمی شود. معادله های حل نشده ای که همیشه توی ذهن آدم ها وجود دارد را به یک گوشه ی مشخص از ذهنش می برد ولی خب حسرت ها، مقاومت می کنند.
عزیزانم -_- دیگه دارم ازتون ناراحت میشم. تو اون پسته نظرارو باز گذاشتم . این همه خودتونو اذیت می کردید که آخه بلوووط ، تو دیگه چرا مارو از نعمت نظر گذاشتن محروم می کنی، بیا، الان وقتشه. تشیف ببرید اون پست رمز دار اسممو بزنید تاااا می تونید کامنت بذارید -__- زینب تو بیا یه دستی به سرت بکشم فرزندم.بله.
ببینید کی داره پست 699 میشو میذاره :)
آقا یه چیز دیگه بگم برم سر عربی که ازین تیریپ پستا خیلی بدم میاد، اونم اینکه فرزندانم، میدونید چرا من دیروز براتون بیشتر از ده تا پست گذاشتم؟ چون بیان این حق و به من داده که بتونم در روز 20 تا پست براتون بذارم. پس انگشتتان را از سر حسادت بگزید و این است آن پیروزی بزرگ.
دیگه قول میدم انقد بی مزه نشم.هارهار.
آقا من از الان متن روز بلاگرامو نوشتم :) متن نیستا، دو خطه. نوشتمش اول، بعد دیدم چقد بدرد روز بلاگرا میخوره، خلاصه نگهش داشتم.
اینترستلرُ که دیدم، شب موقه ی خواب از زمان وحشت داشتم! ولی گفتم حسی که به بستنی توت فرنگی دارمُ بهش دارم ؟
من یه جا فمنیست میشم، اونم وقتِ جم کردن سفره س. ی بار پسر مهمونمون داشت تو جم کردن سفره کمک می کرد، مامان گفت تو چرا حمید جان ! بلوط که هست !
و من همانجا جان دادم.
قرار بود زیاد پست نذارم، ولی یادم نیومد این قرارُ با کی بستم. پس تاریخ انقضاش تموم شده.
تو نمی فهمی. من حوصله گلُ گیاه نداشتم، اون شب بهمون دو تا گلدون حسن یوسف دادن. تو نمی فهمی وقتی من سرپرستی اون دو تا گلدونُ بر عهده گرفتم ینی چی.