روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

بگذارید آدم ها با خودشان کم کم کنار بیایند. خیلی طول می کشد هر کس خودش را بشناسد. "درباره ی من" ی وجود ندارد.
جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.
من یک آدمم. من را فقط "من" خالی بشناسید. نه با جنسیت،، سن یا حتی تعصب ها !

- اگر من را خارج از این بلاگ می شناسید و اتفاقی ! اینجارا پیدا کردید، قبلا از خواندن اینجا ، مدیونید که به من نگویید. مدیون.
[ روزمرگی های یک دانش آموز انسانی سابق]

94.6.19

specific

جدی، بی تعارف به مرد بزرگ.

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ب.ظ

مرد بزرگ، سلام!

نمیدانم باید بزرگ صدایت کنم یا نه.اما تو را قوی صدا می زنم، قلدر، شجاع. مثل بقیه نامه ها، نمی شود حالت را پرسید. باید دکتر آی سی یو بگوید. نمی شود این بار گفت که حال ما خوب است. هیچ چیزی نمی توان گفت. من یک هفته ای می شود که ندیدمت. ما باهم آنقدر ها هم صمیمی نبودیم. اما تو همیشه می گفتی "بلوط، خانومه، خانوم" به من نگاه می کردی و می خندیدی. من هیچ وقت یادم نمی رود. هیچ وقت این حرف هایت را یادم نمی رود. هیچ وقت خاطره گفتن هایت را برای مامان یادم نمی رود. هیچ وقت "یه بوس بده پروانه" هایت به مادربزرگ را یادم نمی رود. قلدر شجاع ماجراجو ! بچه هایت را دیده ای؟ اشک های عمه را؟ دعواهای عمو با پرستار پرروی بیمارستان راجع به اینکه چرا صورتت زخم شده، بغض های مریم، ناراحتی امیر را دیده ای؟ چشم هایت را چه؟ مثل دو تا تیله اند. تیله ای ترین چشم های دنیا. دنیا کثیف است مرد با تجربه ی زندگی من. خیلی کثیف تر و ناراحت کننده تر از آنچه به دختر های هفده ساله نشان می دهد. تو دلت برای عروست نمی سوزد؟ یا مثلا سهیل؟ یا سپهر تپل؟ نمیدانم تو چطور حلش می کردی. البته یک بار، که همه دورهم بودیم و آن مرد آمد، من دیدم که فحش دادی و کنترل اوضاع را به دست گرفتی - یا نگرفتی. نمیدانم. ولی خب، الان بحث سر چیز هایی ست و اتفاقاتی افتاده که نمیدانم عکس العملت چیست. یا شاید دیگر نفهمم. چون، تو همان مرد چهارشانه ی لاغر شده ی بدون دندانی که وقتی مریم، با قشنگ ترین حالت ممکن با تو حرف می زند، سرت را تکان می دهی. یا وقتی "پروانه ات" می آید، اشک میریزی. تو همان مرد مغروری که این دو سال، هر وقت سلامت دادیم اشک ریختی. و من جرات کردم بیایم نزدیک تر، نزدیک تر و نزدیک تر و موهایت را نوازش کنم. موهای سفید سفیدت را. یا آخرین دفعه که دیدمت، قربان صدقه ات رفتم. سرت را بوسیدم. اما توجهی نکردی. خب نمی شد. حالا اینجا زمزمه ی بحث های عاقلانه ی بزرگانه به گوش می رسد و من از دور به خانه ی قدیمی ای نگاه می کنم که حالا نوساز شده. به متین و عسلی نگاه می کنم که سن بلوغشان رسیده و خب جو طبیعی ای که بین هر نوجوانی برقرار است. به پویا که حالا بزرگ شده، دانشگاه می رود، من که جدیدا ندیدمش ولی متین می گوید ریش گذاشته. به علی، که تازه یاد گرفته حرف بزند. به شیرین، به امیر، به مریم.

مرد بزدگ! این روزها، هیچ چیزی معلوم نیست، آرام نیست، پسر گرگ شده پدر را می درد، بحث سر چیزهایی ست که نباید باشد، دعوا هست، اشک هست، خنده هست، تو هم هستی. سایه ات مستدام.

  • ۹۶/۰۸/۰۴
  • بلوط