روزمرگی های یک پیش دانشگاهی

بگذارید آدم ها با خودشان کم کم کنار بیایند. خیلی طول می کشد هر کس خودش را بشناسد. "درباره ی من" ی وجود ندارد.
جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.
من یک آدمم. من را فقط "من" خالی بشناسید. نه با جنسیت،، سن یا حتی تعصب ها !

- اگر من را خارج از این بلاگ می شناسید و اتفاقی ! اینجارا پیدا کردید، قبلا از خواندن اینجا ، مدیونید که به من نگویید. مدیون.
[ روزمرگی های یک دانش آموز انسانی سابق]

94.6.19

specific

957

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ

به من می گوید تو ناز داری. و از این قربان صدقه ها. قرار شد سه شنبه بروم پیشش. ناراحت کننده است که دیشب هیات تمام شد و امشب جایی برای رفتن ندارم. جایی که دوستش داشته باشم. با صبا کلی فکر هایمان گذاشتیم روی هم و آخرش یک وویس بیست ثانیه ای فرستادم برایش و این روش جواب داد ! حالا ببینمش می گویم که دختر جوان ! تو هر چقدر هم که بروی و هی دور و دور و دورتر شوی، باز هم جای خالی دوستی که سایه ات را دنبال کند را حس می کنی. مگر من حس نکردم؟ من جای خالی تو را عمیقا حس کردم، جای خالی صبا را حتی در کم پیدا بودنش حس کرده ام، جای خالی زهرا را ! - اگر دور باشد.

گفتم که قرار است سه شنبه بروم پیشش دیگر؟ قرار است همه ی فیلم ها را آماده کند و کلی چیز برایم تعریف کند و من خرس گنده نتوانم خودم را جمع کنم و به قول صبا عر بزنم. و بعد به خودم بگویم کام آن به خودت بیا ! و بعد صبا بگوید به خودت نیا گریه کن ! این اتفاقی ست که خواهد افتاد. با شناخت 17 سالو پنج ماهو چهار روزه ای که از خودم دارم می گویم. الکی که نه.

بی قائده نوشتن ها را که می بینید ؟ از جمله ای به جمله ی دیگر پریدن. عاح وقت استراحتم گذشت. بروم سر درس و مشق و زندگیم. بقیه اش باشد بعدا.

  • ۹۶/۰۷/۰۹
  • بلوط