روزمرگی های یک دانشجو

نو

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۴ ب.ظ

رفته بودیم دیدن محبوبه. که تاره بچه اش را به دنیا آورده است. یک دختر کوچک. از دیدن بچه هیچ حس خاصی نداشتم و ذوقی نکردم. انگار احساس ضروری ای درون من کشته شده است. بچه را بغل نکردم و تا جای ممکن بهش دست نردم. تا روح هایمان باهم قاطی نشود، و زشتی و سیاهی و سنگینی روحم روح لطیفش را خراش ندهد. بیشتر شرمنده بودم که مجلور بودم اینگونه کنارش قرار بگیرم، چگونه اش را خودم خوب میدانم. خودم البته و کسانی که بر غیب آگاهند. بچه به دنیا آوردن و رشد یک انسان درون یک زن الحق که جهاد است، با درد هایی که می کشند، و نمی توانم اینجا بگویم چون مکانی عمومیست اما واقعا سخت است. واقعا. طبق ویژگی های رشد بچه هفتاد درصد وقتش را خواب است و بخشی از آن هفتاد درصد مصادف بودنِ ما آنجا بود. و البته چه بهتر که نصیب گوش هایمان جیغ و داد بچه نشد. همین حرفی ندارم جز اینکه برای خودم متاسفم. می توانم هر موقع که بخواهم برای خودم متاسف باشم.

  • ۹۷/۰۸/۱۱
  • بلوط