روزمرگی های یک دانشجوی نصفه نیمه

- وای که مُردیم از خوشی !
[جنس مخالف نامحرم است. حتی مجازی.]

94.6.19

فراموشی نصیبم کن، مگر یادت کنم گاهی

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ
تنها جسم است که من خودم، خاک شدنش را دیدم. و روحش هنوز هست. تا ابد هست. او نابود نشده است. فقط دیده نمی شود. پس من خوبم. می خندم. فقط قلبم خراشیده می شود وقتی صحنه های خاک سپاری را به یاد بیاورم. وقتی اشک های پدر، عمو، عمه، مریم، عسل، متین حتی سهیل و امیر را می بینم. یاد اشک های مامان، زن عمو میفتم. یاد لحظه ای که هر کسی رویش خاک ریخت. یاد لحظه ای که اولین بار وارد خانه ی بدون او شدم. گرد غم بود. من دیدم. مطمئنم بود. من نباید به اینها فکر کنم. اگر فکر نکنم، حالم خوب است. مثلا امروز فراموش کرده بودم. باید فراموش کنم تا بتوانم درس بخوانم. وگرنه یک لحظه قیافه ی پدر را تصور کردن، تمام قلبم را - به جان بلوط - که می فشارد. فراموشی نصیبم کن.مگر، ..
  • ۹۶/۰۸/۲۱
  • بلوط